غرور

 

 

گاهی وقت ها غرور در دلت

انقدر بیداد می کنه که

یک جا دلت رو به آتیش میکشه

شکستن این غرور از شکستن بت های  ابراهیم واجب تر است.

 

 

                                          E.Y      1392.05.22     22:20

  

 

 

 

 

خطاب به خودم

اینقدر خودت رو نگیر !
اینقدر با تکبر و غرور با آدم حرف نزن !
وقتی کسی به تو ابراز علاقه کرد فکر نکن که فوق العاده ای !
شاید اون کم توقعه ...!

 

                                                     (خطاب به خودم)

 

 

کاش اینجا بود

 

 

روزی می رسدکه در خیال خود

جای خالی ام را احساس کنی

در دلت با بغض گویی : کاش اینجا بود

اما من دیگر به خوابت هم نمی آیم.....

 

 

زیبا ترین دختر

فاصله ی دخترک تا پیرمرد یک نفر بود / روی نیمکتی چوبی 
روبروی یک آبنمای سنگی 
 پیر مرد از دختر پرسید 
 غمگینی؟ 
 نه - 
 مطمئنی؟ - 
 نه - 
 چرا گریه می کنی؟ - 
 دوستام منو دوست ندارن - 
 چرا؟ - 
 چون قشنگ نیستم -
خودشون اینو بهت گفتن؟ -
نه -
ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم 
راست می گی؟ -
از ته قلبم آره -
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید وبه طرف دوستانش دوید / شاد شاد

چند دقیقه ی بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد / کیفش رو باز کرد
عصای سفیدش رو بیرون آ ورد ورفت

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد / حتی با یک حرف ساده

دست نوشت





دل كندن مثل ايستادن مقابل موج درياست ،

هرچه مصمم تر به ايستي ضربه اي محكم تري بهت وارد مي شود. 

                                                                                                                                         5:00     1389/2/20     E.y



گاهي خدا درها رو ميبنده و پنجره ها رو قفل مي کنه

زيباست اگه فکر کنم شايد بيرون

طوفانه و خدا ميخواد از من محافظت کنه.

                                                                                                           3:50    1389/6/10     E.y



هيچ وقت در تنهايي كسي شريك نشو ،

روزي كه تنهايي او پايان يابد آ غاز تنهايي توست.              

                                                                                                                                        6:20      1389/5/29     E.y



مانند پرنده اي باش....    که روي شاخه مينشيند،

با اين كه  احساس ميکند  شاخه ميلرزد،  باز هم به

آواز خود ادامه ميدهد...

چرا که مطمئن است بال و پر دارد.





رمضان

فقط دوثانیه دیگر تا اذان صبح باقیست


فقط دوثانیه دیگر تا اذان صبح 
باقیست =))

محسن

سختی برای زیبایی

 

 



 

فقط کسانی رنگین کمان را می بینند که تا لحضه آخر زیر باران خیس شوند

 


 

بنازم به ناز کسی که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نيازی نيست

تا خداوند بنده نواز است به بنده چه نياز است.

 



 

 

 

سفر رویایی

 

سلام دوستای عزیز٬

امیدوارم حاله همتون خوب باشه.

 

حدود دو هفته بود که از وادی وبلاگا به دور بودم٬ سه نا موضوع باعث

این شد که شما دو هفته ای از دست من راحت باشید........

 

۱. سفر             ۲. ترکیدگی لپ تاپ            ۳.مشغله کاری

 

به راستی که سفر آدمو زنده می کنه مخصوصأ که سفر به خطه شمال

باشه.

 

پس از خروج از قسمت جنوبی شهر پل سفید ٬ راهي از محور اصلي

شهر جدا مي شود٬  پس از عبور از راه فرعی و بالا رفتن از دامنه کوه و عبور از

چند روستا و پيچها و گردنه هاي زيبا  به روستای فلورد می رسید.  

جنگل هاي اطراف آن از درختان كهنسال و بلد قامت و متفاوت

پوشيده شده است و به همین خاطر  منظره اي بسیار زیبا را به وجود آورده است.

 

 موقعیت جغرافیایی

 

عرض جغرافیایی :                                                  36.0642 

طول جغرافیایی :                                                   53.1258

بلندی از سطح دریا ( فوت ) :                                     3297

 

 

روستاهای اطراف آن

 

در قسمت غربی :  لمزر

در قسمت شمالی : ریون

در قسمت شرقی : نورز  -  بندلا

در قسمت جنوبی : بایع کلا - رجه

 

 

چند روزی در فلورد اقامت داشتیم و این چند روز و میهمان آقای اسمایلی و خانواده

محترم شون بودیم.

 

   و این هم منظره بالکن

 

برای دیدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب برید

 

ادامه نوشته

دکتر علی شریعتی

به نام خدا

 

سلام دوستای خوبم٬  امیدوارم حال همه خوب باشه.

یک سال گذشت و باز هم نمایشگاه کتاب..........

هر سال روز های زیادیو به نمایشگاه کتاب اختصاص میدم٬ ولی جالبه که

فقط یک یا نهایتأ دو کتاب از نمایشگاه تهیه می کنم و بیشتر از فست فود

های مستقر در نمایشگاه استفاده می کنم

برای امسال هم دو کتاب زیبا خریدم و دلم می خواد شما دوستانم با این

کتب آشنا بشید.

 

۱. گزیده سخنان دکتر علی شریعتی

۲. ۳۶۵ جمله الهام بخش

 

راستی یادم رفت بگم:  تیتر وبلاگمو بنا به این مضوع طراحی کردم.

از راست به چپ(عکس تیتر) :

۱. دکتر الهی قمشه ای     -     ۲. Ludwig van Beethoven(بتو ون)

۳. انیشتین     -      ۴. ویلیام شکسپیر     -     ۵. دکتر علی شریعتی

 

احتملآ پیش خودتون می گید  فیلسوف ٬ موسیقیدان ٬ دانشمند   و

شاعر و نویسنده چه ربطی به هم دارن؟!؟!؟

از نظر من این افراد مشهور یه وجه مشترک با هم  دارن  اونم اینه که

زیبا ترین و با مفهوم  ترین جملات رو گفتن. 

البته به پای احادیث نمی رسه.

--------------------------------------------------------------

زندگی نامه

 

دکتر علی شریعتی دانشمند و  نویسنده انقلابی  در سال ۱۳۱۱  در روستای مزینان نزدیک شهر  مشهد متولد شد. پدرش محمد تقی اولین معلم او بود٬  او تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در مشهد به پایان رسانید و وارد دانشسرای تربیت معلم شد.  

او در سال ۱۳۳۵ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک فرزند پسر و سه دختر بود.

او پس از سال ها مبارزه در ۲۶ اردیبهشت سال ۱۳۵۶ در شهر  ثاوت همپتون  انگلیس توسط نیروهای ساواک به شهادت رسید.

--------------------------------------------------------------------------

 

به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن

بنهی! تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!  تمام

نیرویی را که در دوست داشتن دارم٬ دستی می کنم تا چهره و گیسویت را

نوازش کند!  تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی! خود را٬ 

تمام خود را به تو می سپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی٬ از آن بر گیری

هر چه بخواهی از آن بسازی٬ هرگونه بخواهی٬                                  

باشم!   از این لحظه مرا داشته باش!

 

گزیده سخنان - دکتر علی شریعتی   

 

 

تردید ها به ما خیانت می کنند٬ ما را از کوشش بر حذر می دارند و از پیروزی

هایی که به احتمال زیاد نصیب ما خواهد شد محروم می سازند.

 

 

۳۶۵ جمله الهام بخش - ۱۹۶ - ویلیام شکسپیر   

 

 

مرد چهار زن

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

پول ٬ثروت ٬زیبایی و ابراز علاقه ها ٬هیچ کدام برای تاجر نماند٬ او به اندازه

تمام عمر پشیمان بود. چه بسا وقت وعمر خود را خرج کسانی کرده بود

که در بی وفایی پیشتاز بودند.   با خود می گفت:

 - من از زمان نوجوانی با او بودم ٬ زمانی که جز خدایم هیچ نداشتم ٬ 

در فقر و تنگ دستی همراهم بود ٬ در جهل و نادانی آگاهم بود.

با او ٬ و به خاطر او  بود که به این زندگی رسید ام ٬ انصاف نبود که این

گونه از او بریدم.